|
نقد ادبی آثار ایران و جهان
|
||
|
در بازار نیمه شب ، تنهایی ام را خریداری نیست ، تو هم تنهایی امشب.... |
سلام!
به چشمانت یکی گفت: سلام...
شاید آن گنجشک روی ناودان بود
شاید هم آن بید مجنون بیرون خانه
خودم شنیدم کسی به چشمانت گفت: سلام
شاید هم خورشید دم غروب بود
شاید هم آن ابر نو رسیده ای بود
که از حول دیدن زمین پیاپی عرق می ریخت
آری یکی به چشمانت گفت: سلام
شاید هم این دل من بود
آری این دل من بود
که هر بار جایی می نشیند و
تازه و نو به نو هی نگاه می کند
هی نگاه می کند و
هر دم از زبان پرنده ای، باد رهگذری
یا هرچه این حوالی پرسه می زند
به چشمانت می گوید: سلام
سلام به گهواره گرم و روشنی
که دل کوچکم را
در رودخانه ای از موسیقی با خود می برد
و دل سیراب و نغمه خوانم از آن
دمادم به چشمانت می گوید :سلام
سلام، سلام، سلام...
بر گونه هایت
زاده می شود تمامی رویاهایم
جالیز سبز خنده های تو
و دست های نورس امیدم
دیشب خوابی دیدم
خواب دیدم
که از دو بید مجنون آویخته از گوش هایت
بالا رفته ام
و برای مسافران خسته ای
که زیر سایه اش آرمیده اند
واژه پرتاب می کنم
دیشب خواب دیدم
دیدم
ماه از زیر پلک هایت
سرود سفر سر داده بود
و در چشمهای بی انتهایت
به دنبال همسفر می گشت
دیشب
سرانگشتان ام
آندم که پاورچین پاورچین از کنار لبهایت گذشتند
یک سبد سیب سرخ برایت هدیه آورده بود
دیشب چه چیزها که ندیدم
پشت بام پیشانیت چراغان شده بود
بلوار چشمانت گل باران شده بود
شهر گیسوانت عطر آگین شده بود
و چند کلبه ی صمیمی خال نشان
حوالی کوچه دهانت به رهگذران بوسه تعارف کردند
انگار همگی منتظر کسی بودند...
نمی دانم
شاید امروز خوابم تعبیر شود
شاید وقت آن است که
دل ام را در کوله ای بگذارم و
به سراغت بیایم
بیایم و
به همسایگان نجیبِ سیمایت
صبح به خیر بگویم
نفس بکش
نفس بکش
تا صبح چیزی نمانده
تا گرم شدن دستانم
در پشت پنجره ی نگاهت.
تا صبح چیزی نمانده...
«سی سالگی»
سی ساله شدم
و چه غم انگیز است
جشن سی سالگی کسی یا چیزی را گرفتن
بهمن ماه
چیزی سی ساله شده بود
و آدم های فراموشکار
خرداد ماه برایش جشن گرفتند
درست شهریور ماه امسال
سی ساله شدم
و من که از خردادماه فراموشی گرفته ام
ترسم که تازه بهمن ماه به یاد بیاورم
سی ساله شده ام!!!
چه غم انگیز است
جشن سی سالگی کسی یا چیزی را گرفتن...
۱- باز هم دیر رسیده ام
و باز هم باید بایستم،
در نوبت همیشگی ام ........................................................................................آخر صف.
2- خانم !
رز قرمز لبانت شاخه ای چند؟
هر روز تورم
و جیب های خالی من!
خانم فروشنده!
کمتر حساب کنید مشتری شویم!
آخر مرا چیزی نیست
جز
چک سفید امضای یک قلب.
قبول می کنید؟
3- "این جنس به فروش نمی رسد."
4- امان از این لبان آتشین
که حرارتشان را
سخت
...است
...تاب...
آ و ر د ن.....
5- ساعت که از دوازده گذشت
ویترین مغازه را
دزدکی می شکنم
چه لذتی دارد خرید شبانه
در سکوت و خلوت و تاریکی...
(تقدیم به آنکس که قلبم را بی پروا تسخیر کرد)
هنگامی که شادی من به دنیا آمد، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم "ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگرید."
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هرروز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم ولی هیچکس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم. نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچکس به دیدن ما آمد.
آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید. و آنگاه شادی من از تنهایی مرد و من تنها چیزی که به یاد دارم شادی مرده ام است.
برگرفته از کتاب "پیامبر و دیوانه" اثر خلیل جبران
زمانی در شهر باستانی افکار، دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند. زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت. یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدیند و در میان پیروان خود درباره وجود و یا عدم وجود خدایان به جر و بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و به خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.
در همان ساعت آن دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت، کتابهای مقدس خود را در آتش سوزاند. زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.
برگرفته از کتاب "پیامبر و دیوانه" اثر خلیل جبران
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از توفان:
دریا، همه عمر، خوابش آشفته است.
خواهش
(تنهایی حسی است که به آن خو گرفته ام ... کسی را برای درد دل ندارم جز خدایی که قصد شنیدن ندارد)
دستان بلندت را به آسمان دراز کن
بالشتک ماه را آهسته تکان بده
یکی آن بالا خوابیده
ماه ها و سال ها و قرن ها و هزاره هاست که خوابیده
بالشتک ماه را آهسته تکان بده
تا نرم نرمک از خواب بیدار شود
صدای مردمان از اینجا به آسمان نمی رسد
ولی دستان تو به آسمان نزدیک است
آهسته تکانش بده تا پریشان خواب نشود
تا اگر بیدار شد قول هایش از یادش نرود
اگر تو دلش را نداری
لا اقل صدای مرا با دستان بلندت به آن بالاها ببر
تا در گوشش چیزی بخوانم
او مرا خوب می شناسد
من همان ام که از همان آغاز
به او سلام نکرده ام
این بار می خواهم سلامی به او بدهم
جواب سلام واجب است
باید چیزی بگوید
باید...دل من مانند پرنده آوازخوانی است
که در نهال تازه آب خورده ای لانه کرده
دل من مانند درخت سیبی است
که شاخه هایش از بار میوه خم شده
دل من مانند صدف رنگارنگی است
که در دریا آرام غوطه میخورد
دل من خوشتر از همه اینها است
زیرا
عشق من به سویم آمده
بر زمین افتادند
چهار جنگجوی کاغذی
-مردان پرموی عبوس
پنهان شده در پشت زرهی مقوایی-
و بر فراز نعش شان
ابر فراموشی باریدن گرفت...
|
|