|
|
|
|
|
گذشته ها را گذرانده ايم، وعده آينده را به هيچ يک ازما نداده اند. پس ما تنها زمان حال را دراختيار داريم... وين داير |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
How beautiful is the rain! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
Now that the winter’s gone, the earth hath lost
Her snow-white robes; and now no more the frost
Candies the grass, or casts an icy cream Upon the silver lake or crystal stream: But the warm sun thaws the benumbed earth, And makes it tender; gives a sacred birth To the dead swallow; wakes in hollow tree The drowsy cuckoo and the humble-bee. Now do a choir of chirping minstrels bring, In triumph to the world, the youthful spring: The valleys, hills, and woods in rich array Welcome the coming of the long’d-for May. Now all things smile: only my love doth lower, Nor hath the scalding noon-day sun the power To melt that marble ice, which still doth hold Her heart congeal’d, and makes her pity cold. The ox, which lately did for shelter fly Into the stall, doth now securely lie In open fields; and love no more is made By the fire-side, but in the cooler shade Amyntas now doth with his Chloris sleep Under a sycamore, and all things keep Time with the season: only she doth carry June in her eyes, in her heart January.by Thomas Carew |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام فلسفه ها
روای "نمیدانم" ولی لبان تو میدانم هستی... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
"حقیقت" چیست؟
نعره مستانه یک خر! دوستت دارم - عر عر... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش سه نقطه بودم
تا آخر جمله ناتمام چشمانت می نشستم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
دو راه مانده برایم که اختیار کنم
دو راه! در بروم یا که نه فرار کنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر پر از دود بود دیوارها بیهوش و تکه پاره نخل ها گیسو کنده نهرها از آب گل آلود دل پیچه گرفته و من به دیوار خانه تان تکیه داده... "خرمشهر آزاد شد" "خرمشهر را خدا آزاد کرد"...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی اگر از فراز خویشتن به پایین افتادی قدری درنگ کن به آسمان نگاهی بیانداز و نخستین پروازت را به یاد آر در زخم هایت بخند بشکف زیبا شو و آنگاه شتاب کن آن بالاها عقابان عاشقانه انتظار تو را می کشند... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||
|
|
|
|
|
لم داده ام در تنگنای کوزه ای شکسته با پیراهنی خیس و دست هایی حلقه کرده به دور چند شاخه گل نرگس پیشکش شده کنار سجاده ی پیشنماز مسجد!
آی نمازگزاران سپید جامه! روزی اینجا میخانه بود آن روزها نیز در همین کوزه شکسته دل به سادگی چند شاخه گل نرگس داده میزبان میز پیشنمازتان بوده ام!... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط KAVEH KHODAMBASHI
|
|
||